تبليغاتX
یاور همیشه مومن


یاور همیشه مومن

آیدا

تو می روی

و گریه می اید مرا........

نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 12:47 توسط آیدا| |

دو سال پیش تو همچین روزی نوشتن رو شروع کردم و فکر نمی کردم یه روز این وب ۲ ساله میشه.بزرگ شدی شبگرد.

نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 15:42 توسط آیدا| |

و من برای پانزدهمین بار دور خورشید گشتم. چه هوای خوبی!!!!!

تولدم مبارک.

 

نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 16:7 توسط آیدا| |



خوب می دانم انسان به درد عادت نمیکند  پس یادم باشد من به درد تنهایی و دروغ انس نمی گیرم.کینه هایی در دل دارم که جز با فریاد آرام نمیشوند بغضی در گلو دارم که اشک قانعش نمی کند.فکر میکنم باید این احساسات قدیمی را به دست باد بسپارم.چون زخم خورده ازدرد دروغ اند.تمام وجودم رنگ انتقام گرفته انتقام از کسانی لیاقت شنیدن حقیقت را نداشتند.بوی تعفن دروغ هایش تمام وجودش را گرفته بود گویا من ناشنوا شده بودم و چشم هایم را بسته بودم.

قاصدک نه قاصدک نه قاصدک از بهشت می آید. کلاغی برایم خبر آورد از جهنمی به واقعیت اما این بار فریاد نمی کشید که مبادا کسی  به ساده دلیم آگاه شود.امده بود تا پرده از راز گذشته بردارد تا من باور کنم چه سخت سقوط کردم تا سعود پله ای بیش فاصله نداشتم.شاید اگر معشوق اشتباهی نمی آمد من پله آخر را اشتباه نمی رفتم. خوب میدانم وجودم  لایق سعود بود نه سزاوار سقوط.......

اما نه دیگر غفلت نمی کنم چون نه دیگر عاشق میشوم و نه معشوق اشتباهی را می خواهم.من همان شبگردی هستم که در آسمان سیاه پی ستاره خوشبختی میگشت..مرا فراموش کنید اگر هنوز در یادتانم که می خواهم فراموشتان کنم.....................

                                                                                                           

نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 15:32 توسط آیدا| |

دلم براتون تنگ شده بود

آخه این صفحه مجازی بخشی از وجود حقیقی منه.

نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 14:50 توسط آیدا| |

Remember when, we never needed each other
The best of friends like
Sister and Brother
We understood, we'd never be,
Alone

Those days are gone, and I want you so much
The night is long and I need your touch
Don't know what to say
I never meant to feel this way
Don't want to be
Alone tonight

[chorus:]
What can I do, to make you mine
Falling so hard so fast this time
What did I say, what did you do?
How did I fall in love with you?

I hear your voice
And I start to tremble
Brings back the child that, I resemble

I cannot pretend, that we can still be friends
Don't want to be,
Alone tonight

[chorus:]
What can I do, to make you mine
Falling so hard so fast this time
What did I say, what did you do?
How did I fall in love with you?

[Bridge:]
Oh I want to say this right
And it has to be tonight
Just need you to know, oh yeah

I don't want to live this life
I don't want to say goodbye
With you I wanna spend
The rest of my life

[chorus:]
What can I do, to make you mine
Falling so hard so fast this time
What did I say, what did you do?
How did I fall in love with you?

What can I do, to make you mine
Falling so hard so fast this time
Everything's changed, we never knew

How did I fall,
in love ,
with you?

The hottest song from Backstreet Boys

نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت 14:58 توسط آیدا| |

 آدمک بالهایت را کجا جا گذاشتی؟

نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت 14:41 توسط آیدا| |

خواستم با صدای بلند گزیه کنم بلکه صدای فریاد اشکهایم سکوت مرگبار قلبم را بشکند.اما نه میتوانم با تار و

پودی از خیالهای محال داستان روز های اینده را آذین ببندم.خیا ل های خیسم کسانی که روز های رویایی را ساختند

برایم ستاره ای از عشق و یک معشوق اشتباهی آفریدند یک عشق مجازی یک همدرد بی درد

پناهی برای ذهن مغشوشم.خیالهایی که بعد از بارانی بهاری ارام گرفتند.با ابر هایی از جنس تبهم.خیال هایی به جای فانوس شب های تنهایی به جای امید های فردا.می ترسم.

می ترسم نکند خورشید خوشبختی با رفتنت از اسمان زندگی عبور کند.نکند با تیرگی ها تنها بمانم.نکند بعد از عشق اشتباهم دیگر عاشق نشوم.من از فردای بی عشق می ترسم.خسته ام.میترسم.

بعد از رفتنت بار ها و بارها سایه هایی بی حضور عشق را دیدم.اما صاحبش را ندیدم. صاحبش روح تنهای من بود .صاحبش ترس روز های بد بود.

می دانی وقتی از این جا به ستاره های شب نگاه می کنم ارزو میکنم همان دوست قدیمی که شاید خودم باشد به کمک من

اید. من فراموش را می گویم.همان شبگردی که در اسمان زندگی

پی ستاره خوشبختی می گشت.همان رفیق دیرینه خودم را می گویم.

انگار از قبل می دانستم پاییز امسال کدام برگها را از درخت زندگیم  می ریزاند.انگار میدانستم گلبرگ های امید و ارامش

پر

پر میشوند. این کدامین بهار است که بی تو به سال های من نمی اید.

نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 18:26 توسط آیدا| |

امروز تولد وبلاگ

گر چه پارسال توی همچین روزی خیلی امید و ارزو داشتم اما بازم مبارک

کسی تبریک نمی گه؟

نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 15:57 توسط آیدا| |

تولد تولد تولدم مبارک...

                    ۲۶ مرداد تولد آیدا شبگرد

نوشته شده در جمعه 25 مرداد1387ساعت 22:11 توسط آیدا| |

باز با نام تو اغاز می کنم معشوق اشتباهی شاید من اولین عاشق اشتباهی و تو اولین معشوق اشتباهی باشی.اما تو تنها ستاره ی شب های منی .بهترینم.

هنوز این سوال در ذهنم است چرا هیچگاه عاشق نشدی به من؟

من که بودم عاشق دست های نگرفته ات خنده های نشنیده ات و نگاه های ندیده ات

راستی می دانی چرا اشتباه بودی چون من تو را از میان حرف هایی که از روی هوس گفته بودی یافتم و برا ی هر سوالی که در ذهنم نقش می بست با فرشته ای که حتی از شبنم روی گل نشسته هم پاک تر بود پاسخ دادم.

شاهزاده ی کوچکم من اشتباه کردم تو زخم خورده ازشب های سرد تنهایی نبودی نه تو نیامده بودی که مرا از شب ها نجات دهی و سپیده ی عشق را نشانم دهی.

فرشته ی زخم نخورده ی من چرا خندیدی چرا گفتی باور نمی کنم ؟گفتی روزگار است دیگر برای تو این را خواسته باید بسازی من چگونه با این روزگار بسازم.؟یادت نیست خو دت گفتی روزگار بی وفا شده.باور کن ندیده و نشناخته دوستت دارم معشوق اشتباهی.

نمی خواهم کشتی عشقم به دست موج بی رحم روزگار غرق شود می دانم می خندی اگر بدانی من تمام دریا های تنهایی را با همین کشتی طی کردم.اگر تو بخواهی پایان این داستان را به دیدار تو ختم نمی کنم.من با ناخدای خیالت هم راضی می شوم یادت امد گفته بودی برای یک عاشق خیال بودن معشوق مهم است نه با او بودن....

نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 0:52 توسط آیدا| |

مرده شور ه این ازمون مزخرف رو ببرن

به درک سیاه که در نیودم

از پل کارون خودمو عوضش میندازم پایین

داداش کی به کیه

می دونستم مال این حرفا نیستم برو پیشروتو گوش کن تیزهوشی به تو نیومده

نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 0:53 توسط آیدا| |

سلام

من بلاخره از دست امتحانات راحت شدم 

حالا قراره زندگی کنیم

یعنی بلاخره تموم شد ریاضت وزجر

این است حس زیبای بیکاری

نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت 16:28 توسط آیدا| |

سلام بچه ها خوبین؟یه سوال داشتم :

اگه شما یه ماشین زمان داشتین دوشت داشتین به کدوم دوران از زندگیتون  برگردین؟

نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 15:40 توسط آیدا| |

بغضی از جنس تنهایی راه گلویم را بسته است.انگار این بغض قدیمی قصد شکستن ندارد.خسته شده ام از این که هر لحظه در دادگاه وجدان عشق خیالیم را محکوم کنم.تا کی می خواهم بهای عشق را بپردازم.چرا از زندان قلبم بیرون نمیروی.تو که دیگر این جا کاری نداری

قاضی احساس به اشتباه تو را به حبس ابد محکوم کرده .منتظر زندان بان نباش .خودت برو .بدان گذر زمان در های نفرت را باز کرده است

اه معشوق اشتباهی من چرا حال خود را معرفی می کنی؟شاید تو هم ازاین که این تنها هرروز باعث تمسخر دیگران شود لذت می بری!!!

نه منتظر فرشته نجاتم نه نگران نیامدنت در این لحظه ها اما کاش می شد متهم ای بازی زود تر سردیت را باور کند .

حال که همه تنهایم گذاشته اند ستاره های اسمان عهد کرده اند .واقعیت را بگویند اما کاش باور کند این تنهای تنها زشتی روز های تنهایی را

                                                                          

نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 19:22 توسط آیدا| |

روباه به شازده کوچولو همان مسافر سیاره ای که یک گل بیشتر نداشت گفت:تو مرا اهلی کردی؟

شازده کوچولو گفت:اهلی یعنی چه؟

گفت :همان چیزی که من نبودم.می خواهم بدانی از روز اشنایی با تو من حیوتنی را ندریدم.من مدتی است دانه و گیاه می خورم و امروز نمی دانم اگر بروی و تنهایم گذاری با این اهلی بودنم چه کنم؟؟

نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 16:23 توسط آیدا| |

برایت از عشق نمی گویم چون هیچگاه عاشق نبودم میخواهم از تنهایی بگویم این واژه را عجیب می شناسم .نمی گویم از وقتی که تو رفته ای.من که هیچگاه  عاشقت نبودم شاید فقط به وجودت به وجودت هم نه به خیالت عادت کرده بودم به این خیال سردو پوچ که همدمم روز های تنهایی قلبم شده بود.و چه صادقانه تنهاییم را با این خیال قسمت کردم.و باورم شد که تو امده ای که تنهاییم را پر کنی .

اما اکنون دلتنگ خیاله کودکانه ام  شده ام .دلم میخواهد با صدای بلند گریه کنم.دلم عجیب گرفته است از این روز ها و ادم هایش متنفرم.برای تنهاییم دنباله مقصر نمی گردم چون اولین و اخرین مقصره ان خودم هستم.
نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 9:59 توسط آیدا| |

عشق را می گویم

باورش داری ؟

عشق تنها واژه ی خالص دنیاست

که از تمام کلوچه های مادر زرگ شیرین تر است

و زیبا تر از ان تصویریست که از تو در ذهن مغشوش من به جابی مانده است.

نوشته شده در پنجشنبه 20 دی1386ساعت 18:56 توسط آیدا| |

سلام دوستان خوبید؟ خوشید؟میگذره یا میگذرونین؟ببخشید من یه مدت نبودم امتحانانتم شروع شده بود نمی شد بیام .اما حالا دوباره اومدم .

راستی یادم رفت شب یلدا رو بتون تبریک بگم :

( یلداتون مبارک)

و حالا که اخرین روز پاییز میخوام با یه آپ پاییزی با پاییز خداحافظی کنم :

چرا گرفته دلت مثل انکه تنهایی

چقدر هم تنها!

خیال می کنم

دچار ان رگ پنهان رنگ ها هستی

دچار یعنی

عاشق

و فکر کن چه تنهاست اگر ماهی کوچک دچار ابی بیکران باشد

نوشته شده در جمعه 30 آذر1386ساعت 16:59 توسط آیدا| |

                   

 

                           بی خیال همه چی تو شهر خیالم

نوشته شده در سه شنبه 27 آذر1386ساعت 15:40 توسط آیدا|

انگار ...

یه ادم دیگه شدم...

یه ادمی که...

دیگه نوشته ها شو دوست ندارم...

یه ادمی که...

دیگه همه بهش میگن...

ازش خسته شدن...

یه ادمی که دیگه...

خودشم نمی دونست کیه...

رفتن وقتیه که

بدونی...

همه ازت خسته شدن و حالشونو بهم میزنی..

که بدونی...

بودنت یا نبودنت...

همه کارا رو خراب می کنه...

مث همون کلاغ...

شاید منم لاذم باشه....

تو کولر خونمون ....

جون بدم....

نوشته شده در پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 18:57 توسط آیدا| |

من دوست داشتم اره گناهم اینه؟؟؟

 

 

نوشته شده در سه شنبه 22 آبان1386ساعت 16:0 توسط آیدا| |

رگبار دلتنگی به جنون ترانه هایم طعنه می زند که نیستی .

فردای ارزوهایم راامروز در اینه دیدم که چه سیاه است سیاه ، مثل شبی که رفتی .

همیشه از غرور دیوارهای فاصله بیزار بودم ، از این خاک سردی که خانه ی ابدی توست و من هنوز باور

نکرده ام که مهمان زمین تاریک و سیاه شده ای.

دیگر از عاطفه نمی گویم که خانه اش در قلب این مردم کوچکترین است.

اسمان را به فریاد می خوانم که دلتنگ هستم و خدا نمی داند که چه سخت است ...

خدایا متنفرم از سیاهپوشانی که در نبودش تاسف می خورند و می گویند که این تقدیر روزگار است

لعنت به این تقدیر...

می دانی که هروقت دستهایم سنگ سرد خانه ات را نوازش می کنند هزاربار این ارزو برایم تکرار می

شود که ای کاش زودتر ببینمت .

می دانم که فرصت کم است، دیگر نمی توانم دست هایت را بگیرم و مطمئن شوم که هستی .

افسوس که چقدر مهربان بودی و من نمی دانستم

نوشته شده در یکشنبه 13 آبان1386ساعت 12:53 توسط آیدا| |

گاهی که دل ابری می شود ، تلخی این روزگار را به شیرینی خاطرات می بخشم و باور می کنم

که زندگی همیشه شیرین است.

باور می کنم زندگی را در گلبرگ های شبنم خورده ی گل سرخ...

باور می کنم زندگی را در سکوت سرد کوچه که پراست از دلتنگی های رنگارنگ...

باو ر می کنم زندگی را در لبخند شیرین مادربزرگ که نور را به همنشینی دانه های تسبیحش

دعوت می کند...

باور می کنم زندگی را در پشت میله های این پنجره تنها که پاسخی جز سکوت مقابل این

هیاهوی خاکستری و گنگ ندارد...

باور می کنم زندگی را در همین از تو نوشتن ها ، در همین کاغذهای بی رنگ از حضورت ...

باور می کنم ... تو هم باور کن که زندگی با همه ی غرورش روزی گلبرگ ها را از گل می گیرد...

باور کن...
نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386ساعت 15:31 توسط آیدا| |

سلام دوستان خوبید؟نه دیگه قرار ما این نبود!چرانظر نمی دید این جا از کویز لوت هم بد ترهاما عیب نداره من به بزرگواری خودم می بخشمفقط یه خواهش تو این ماه مبارک سر نمازاتون دعام کنید.ممنون می شم
نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 10:55 توسط آیدا| |


Design By : Night Skin